روز دیگری از با تو بودن
سلام بر پسر مامانی.....مامان جونم الان که دارم برات این پست رو میزارم تو داری تکون میخوری و وجودتو بهم ثایت میکنی و این مایه دلخوشی منه...مامانی من این روزا توتنهاییام تو شهر غریب شهری که غیر خدا وباباجون کسی رو ندارم وجود تو برام از نعمتم بیشتره...راستی دیروز که با بابایی داشتیم میرفتیم دکتر بابایی میگفت کی میخواد پسرم بیاد ببرمش پارک ابی منم میخندیدمو میگفتی اره دیگه من که راحتم هر جایی میری باید با خودت ببریش اخی نازی پسرم
مامان جون اون وقتا که سر جنسیتت با بابای و دیگران میحرفیدم میگفتم پسر دوست دارم که وقتی بزرگتر شد همیشهدبا بابایی جونش این ور اون ور بره
فکر نکنی مامانی تنبله ها فقط این جوری راحت تره دیگه چیکار کنیم
وقتی دیروز به باباجون میگفتم اون میگفت مگه چیه فکر کردی من دوست ندارم خودم قربونش میرمو همه جا با خودم میبرمش اخی فدای توو باباجونت بشم من
جفتتون رو به اندازه اسمونا دوست دارم نه بیشتر از اسمونا
راستی یه چیز دیگه امشب داییات دارن میان تهران البته تنها میانا واسه شرکتشون کار دارن قراره بیان اینجا خیلی خوشحالم میخوام ببینموشون خوب دیگه غریبی و دلتنگی
باباییم از الان به فکر کارکردنای خودشه اخه مامانی با وجود خشگل تو که زیاد نمیتونه تکون بخوره
خوب دیگه مامان جونم تا بعد
دوست دارم گل پیر مامان



روز دیگری از با تو بودن 




